منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 299
بازدید دیروز : 303
بازدید هفته : 1955
بازدید ماه : 3502
بازدید کل : 391150
تعداد مطالب : 787
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

ساعت فلش مذهبی
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 787
:: کل نظرات : 0

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 7

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 299
:: باردید دیروز : 303
:: بازدید هفته : 1955
:: بازدید ماه : 3502
:: بازدید سال : 66554
:: بازدید کلی : 391150
نویسنده : عباس کرم الهی
دو شنبه 15 بهمن 1397

تهیه و تنظیم ـ عباس کرم الهی

ساعت 20 یکشنبه 14 بهمن ماه 1397 ، در سومین روز از ایام الله دهه ی مبارک فجر ،به همت مجمع اهل بیت و با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران و مدیریت ایثارگران تیپ حضرت مهدی(عج)نزسا ،صد و بیست و چهارمین آیین شهد صلوات به نیت شادی روح سردار شهید کریم صفی زاده در زینبیه ی کوی ابراهیم آباد با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید توسط غلامرضا عباسی مقدم قاری ممتاز  و دارنده ی مقام دوم مسابقات قرآن دانشجویان علوم پزشکی کشور برگزار شد .

به گزارش شوش نیوز ؛ سردار حشمت حسن زاده یادگار هشت سال دفاع مقدس شهرستان شوش و یکی از همرزمان سردار شهید کریم صفی زاده ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری حضرت فاطمه ی زهرا(س) و عرض تبریک به مناسبت چهلمین سالروز پیروزی شکوهمند انقلاب بزرگ اسلامی ایران ؛ از بانیان برگزاری سلسله برنامه های شهد صلوات شهدا ؛ در مقدمه ای به عظمت انقلاب اسلامی اشاره کرد و گفت : در همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی که 16 ساله بودم و در شهر اهواز تظاهراتی را ضد انقلاب ها راه انداخته بودند ، ما هم نوجوان بودیم و با این منافقین مقابله می کردیم و یک سری از سراسر کشور در اهواز جمع شده بودندو این تظاهرات را راه انداخته بودند ؛ فردی که هم کلاسمان بود با صراحت گفت ؛ «  چرا مقابله می کنید ؟ من بعید می دانم این انقلاب دوماه دوام بیاورد  و اگر هم دوامی داشته باشد نهایتا شش ماه دیگر این انقلاب از بین می رود و این را حاضرم تضمین کنم » وقتی که این را گفت در پاسخ گفتم : « شش ماه که هیچ ، من دو سال به شما مهلت می دهم ، اگر انقلاب طی این دوسال از بین رفت شما این حق را داری که مرا نزد خاص و عام روسیاه نمایی اما اگر ماندگار ماند من شما را نزد خاص و عام روسیاه می کنم ؛ تا این لحظه 40 سال از ماندگاری انقلاب سپری شده و من آن شخص را ندیده ام که روسیاهش کنم . »ولی به خواست خدا انقلاب تا ظهور ولیعصر(عج) مقتدرانه ضد امپریالیسم پایدار است .

وی در ادامه به خاطرات خود با سردار شهید کریم صفی زاده اشاره کرد و تصریح نمود : «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیرُ /// مؤمنان کسانى هستند که (چون) مردم (منافق) به ایشان گفتند: بی‌‌شک مردم (کافر مکّه) بر ضد شما گرد آمده (و بسیج شده) اند، پس از آنان بترسید، (آنها به جاى ترس) بر ایمانشان بیافزود و گفتند: خداوند ما را کفایت می‌‌کند و او چه خوب نگهبان و یاورى است.» من امشب قصد دارم روایتی را برای شما بازگو نمایم و قصد ندارم به شیوه ی سخنرانی با شما صحبت کنم .

وی افزود : در ارتباط با شهید کریم صفی زاده ؛ فکر می کردم برادر « عادل ، باسم » است ولی خدا وکیلی نمی خواهم بگویم بیشتر ولی در حد برادرانش با من مثل یک برادر بود .البته  همه ی رزمنده ها با هم برادر بودیم ولی ارتباط کریم صفی زاده با ما خاص تر از بقیه بود و من می خواهم در مورد همین خاص تر بودنش با شما صحبت کنم .

یادگارهشت سال دفاع مقدس  استان خوزستان و شهرستان شوش در ادامه اظهار داشت : اطلاعات عملیات تیپ امام حسن مجتبی(ع) ؛ بعد از این که در رده ی اطلاعات جبهه ی شوش بودم و به فرماندهی وارد شدم ؛ بعد از عملیات والفجر مقدماتی به اطلاعات عملیات تیپ امام حسن(ع) برگشتم و وقتی که سردار شهید حسن درویشی تیپ را سر و سامان دادند به من گفت به عنوان معاون با من همکاری داشته باش .

وی در ادامه به ترفندهای منافقان  در چند وقت گذشته که برخی از داخلی ها هم با آنها در فضای مجازی همدست شده بودند تا سرداران هشت سال دفاع مقدس را عاملان شهید شدن بسیجیان معرفی کنند اشاره کرد و یادآورشد : به هر حال عملیات هایی نظیر والفجر مقدماتی که به اهداف از پیش تعیین شده نرسیده بودیم در واقع یک سری عدم فتح هایی داشتند ؛ به همین منظور عده ای ناراحت بودند ، برخی هم  بر این عقیده بودند که ما تکلیف خود را انجام داده ایم و گاها اگر ناراحت می شدیم و اشکی می ریختیم به خاطر این که شاید نکند تکلیف خود را انجام نداده باشیم ؛ در این جمع رزمنده زیاد داریم و همه به یاد دارند کاری را که به صورت صد درصد انجام می دادیم باز هم از خود گله مند بودیم و چند وقت پیش در فضای مجازی آدم هایی که یا نادان هستند  و یا ضد انقلاب و عده ای هم از داخل کشور به آنها کمک می کنند روی آن برنامه های عدم الفتح دارند کار می کنند و هر چیزی را بزرگ می کنند ، شهید حسن باقری می گوید « بچه های مردم را شهید نکنید » آنها وقتی چنین جمله ای را از یک سخنرانی برداشت کنند در اذهان عمومی می گویند « به همین شکل جوانان را جلوی گلوله برده و آنها را شهید کردند » شهید حسن باقری از دوستان بسیار نزدیک من در دوران هشت سال دفاع مقدس بوده است ؛ من نیروی ایشان بودم و کاملا به روحیات و خصوصیات ایشان آشنایی کاملی داشتم ، البته همه  ی رزمندگان بعد از عملیات والفجر مقدماتی گریه می کردیم .

سردار حشمت حسن زاده یکی از شهدای زنده ی شهر مذهبی شوش در ادامه افزود : حتی من با خود حرف می زدم که نکند این عدم فتح ها به این دلیل است که مقصر من هستم و به تکلیف خود به خوبی و با دقت عمل نکرده ام ، سردار حسن درویشی به همین صورت ، سردار کریم صفی زاده هم گریه می کرد و می گفت ؛ « نکند من گردان را به درستی و اصولی جلو نبرده ام ؟ » چون صفی زاده انتظار داشت طوری گردان را جلو ببرد که دقیقا بالای سر دشمن برسد بدون آن که دشمن متوجه حضور آنها شود ؛ چون اگر دشمن متوجه می شد این لو رفتن را به گردن می گرفت و همینطور هر کدام به فکر این بودیم که کجای کار را اشتباه داشته ایم ولی تا حدودی بچه های اطلاعات عملیات تیپ 15 امام حسن(ع) گله مند بودند و ما می دانستیم که حتی یک درصد مقصر بچه های اطلاعات عملیات نبوده اند .چون انصافا این عزیزان جانفشانی کردند و با دقت جلو رفته بودند ولی به هر حال دشمن درصدی متوجه این موضوع شده بود .

وی در تکمیل  روایت خود گفت : به هر حال در هر جنگ و در هر عملیات در بین هر کشوری را نگاه کنی ، هر چند که دقت داشته باشی و به صورت منظم پیشروی داشته باشی به هر حال برای هر دو طرف تلفات و خساراتی را دارد ؛ حتی در رزمایش های کاملا حرفه ای و علمی در  پیشرفته ترین کشورهای دنیا باز تلفات  می دهند ، این شد که من رفتم و مسئولیت اطلاعات عملیات را پذیرفتم ؛ یک سری از بچه ها آنجا بودند و علاوه بر آنها موقع رفتن ده نفر از لیدرها و یا به عبارتی شیرمردان را که اکثرا بچه های شوش بودند را با خود بردم ؛ از جمله « سردار کریم صفی زاده ـ شهید زنده جابر طاهر زاده ـ شهید زنده حمید علوی ـ شهید زنده غلام کرمی زاده  ـ شهید زنده ابو نجف که اکنون در کرمانشاه زندگی می کند ، شهید زنده ابوریاض(این دو نفر آخر از برادران عراقی بودند که از ابتدا با ما در جبهه دلاورمردانه جنگیدند ) ـ سید ولی خلف وند ، شهید جعفری از استان لرستان  و.... » روزی که از شوش رفتم و شروع کردم به آموزش دادن بچه ها در دفترم و یا به عبارتی سنگرم ابتدا با صد نفر در همین منطقه ی « ذلیجان ، جنگل ، میشداغ و تنگ رقابیه» آموزش را شروع کردم  و هم زمان شناسایی ی منطقه را هم انجام می دادیم تا این که طی چند مرحله ابتدا 60 نفر را و در نهایت  40 نفر از زبده ترین ، جسورترین و نترس ترین نیروها را برگزیدم که کریم صفی زاده یکی از آن 40 نفر بود که به خاطر خاص بودنش همیشه جز پنج نفر اول بود .

سردار حسن زاده در ادامه تصریح نمود : هر کار سختی که داشتم و یا کار فنی که می دانستم کریم صفی زاده که حافظه ی خیلی خوبی هم داشت ، آن کارها را به صفی زاده محول می کردم .

وی در ادامه به مظلومیت و گمنامی شهدای زنده اشاره کرد و اظهار نمود : باید به شهدای زنده رسید و  از تفکر و نظریات آنها برای حل مشکلات استفاده کرد چون این شهدای زنده در دوران جنگ با استفاده از تفکر و ایده ی خود مشکلات را یکی پس از دیگری حل می کردند ؛ عده ای می گوید که به اشخاصی مانند من بی توجهی شده است ، خیر چنین نیست ؛ سپاه پاسداران به من و امسال من توجه ویژه داشته است ؛ منظور من فقط احترام گذاشتن نیست بلکه منظورم این است که از فکر ما استفاده نمی شود ، من که چیزی نمی خواهم مگر قرار است چه چیزی به من بدهند ؛ به خواست خدا زندگی می گذرد ولی گاها از « علم ، آگاهی ، تجربه و تفکر» شهدای زنده باید استفاده کنند و به این قشر توجه داشته باشند ، گاهی اوقات جایی از این مملکت می لنگد و من و امثال من حسرت می خوریم که چنین مشکلاتی و شاید سخت تر از آن به راحتی در دوران جنگ مرتفع می شد . به همین منظور این 40 نفر برگزیده ای که انتخاب کرده بودم سخت ترین مشکلات را حل می کردند و کریم صفی زاده به ندرت در ردیف پنجم قرار می گرفت و اکثر اوقات جز سه نفر اول بود و از این پنج نفر اول حداقل سه نفرشان شهید شده اند .

سردار حسن زاده به یکی از خصوصیات خاص کریم صفی زاده اشاره کرد و گفت : رفتن به شناسایی  جرأت می خواهد که با ادای احترام که رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس که در عملیات ها به صورت رزمی رو در رو با دشمن دلاورمردانه  جنگ می کردند و ترسی به دل راه نمی دادند چون نیروی ایمانشان قوی بود ولی با این حساب جرأت و جسارت آنهایی که در شناسایی  شرکت می کردند به مراتب خیلی بالاتر بود و سردار کریم صفی زاده یکی از شیر مردهای نترس اطلاعات عملیات بود .یک بار یک فرمانده گروهان را برای شناسایی آوردیم ، دو سه بار رفت و در سومین بار چون خیلی اخلاص داشت آمد و گفت ؛ « حشمت ؛ کار شناسایی خیلی سخت است و از عهده ی من این کار بر نمی آید » این فرمانده از افراد شجاع  بود و می گفت « ما به اتفاق 20 نفر بلند می شویم و به خاکریز دشمن حمله می کنیم  بدون این که ترسی به دل راه دهیم اما آن شب که به شناسایی رفتم در حالی که نفر دهم در این  تیم شناسایی بودم در حالی که یک عراقی از کنار ما عبور می کرد  من قصد فرار داشتم ؛ کریم صفی زاده دست مرا گرفت و با اشاره به من گفت بایست اگر تکان بخوری معبر لو می رود  ، گفتم چه بایستم ، عراقی از جفتم رد شد و من حتی تفنگ همراه ندارم که از خود دفاع کنم  » چون از اروند عبور کرده بودند و نمی شد با خود اسلحه ببرند .

وی افزود : ما می خواستیم دقیقا از دهنه ی اروند عبور کنیم ؛ عرض این رودخانه حدود دو کیلومتر است ، موقعی مد می شد آب به سمت بالا می آمد و موقعی جزر می شد آب به سمت پایین می رفت و از آن گذشته در این رودخانه کوسه وجود داشت که ما اصلا به کوسه فکر نمی کردیم ، چون کوسه را برای خود خطر نمی دانستیم ؛ تا حالا از این رودخانه کسی عبور نکرده بود و ما به هر شکلی که باید باید از اروند عبور می کردیم ؛ اگر هم کسی از این رودخانه زمان سقوط خرمشهر عبور کرده بود ما اطلاعاتی از این موضوع در اختیار نداشتیم ؛ نزدیک به 10 تا 15 روز گشتم تا یک نفر مهندس عراقی که اهل عماره بود و با کارهای دریایی آشنا بود را پیدا کردم که در برق کشی هوا دریای پادگان هوا دریای عراق کار کرده بود و تجارب زیادی را در این زمینه داشت ، این شخص از عراقی هایی بود که در ایران زندگی می کرد ؛ من با هزار زحمت او را پیدا کردم و آنقدر با ایشان حرف زدم که دلش قرص شد و ترسش ریخت و به ایشان گفتم « بیا برای یکبار با بچه های ما به آن سوی اروند ببرد تا دور پادگان هوا دریا را شناسایی کنند » گفت : « مگر عراقی ها در این پادگان نیستند که به این راحتی با نیروهای شما بروم ؟ » گفتم « اون با ما ، شما فقط ما را از رودخانه رد کند بقیه ی کارها با خودمان ، ما بدون این که کسی متوجه شود تو را پشت عراقی ها می بریم ، فقط این پادگان را نشان ما بده  » چهار روز با ایشان حرف زدم ؛ این چهار روز برای ما خیلی بود ولی به هر جهت قبول کرد که با ما همکاری کند   و من سردار کریم صفی زاده را به او معرفی کردم ؛ کریم هم قبول کرد ؛ در آن سوی اروند هر عراقی 500 متر با همدیگر فاصله داشتند ، برای بچه های شناسایی این سخت نبود تا این که « سید ولی خلف وند ـ غلام کرمی زاده ، کریم صفی زاده ، آن مهندس عراقی و خودم » با بلم از اروند عبور کردیم و به کشتی عراقی ها رسیدیم ؛ این کشتی به گل نشسته بود و دقیقا در ساحل کشور عراق بود ، بلم خود را به آن کشتی بسته و وارد کشتی شدیم ، شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و از سوراخ های که روی بدنه ی کشتی بود بیرون را نگاه کردیم ؛ سنگرهای عراقی ها را شناسایی کردیم و به کریم گفتم « از بین دوتا سنگری که نشانت می دهم ؛ به هنگام غروب به اتفاق این مهندس عراقی وارد آب رودخانه  شده و دو نفر از بچه های با بلم های پارویی شما را به ساحل می رسانند ، از خط عبور کرده و وارد نخلستان می شوید و شناسایی از پادگان  را شروع می کنید . »

سردار حشمت حسن زاده افزود : این شناسایی با موفقیت انجام شد ، هر چند مهندس عراقی وقتی که خاکریز دشمن را می بیند دیگر حاضر نمی شود  کریم را همراهی کند و فقط از دور پادگان را به کریم نشان داده بود و وقتی که فردای آن شب برگشتند و کریم موضوع را با من در جریان گذاشت خیلی ناراحت شدم و به مهندس عراقی گفتم چرا همکاری خود را کامل انجام ندادی ؟ عراق گفت : « من از کریم ناراحتم که چرا جلوتر نرفت » در حالی که کریم می گفت : من به این عراقی گفتم « بیا ادامه بدیم ؛ اما عراقی می گفت ؛ نمیدونم و من همراه شما یک گام جلوتر هم نمی آیم » در چنین شرایطی اگر کسی بگوید نمیدانم دل آدم به هر جهت خالی می شود . کریم می گفت ؛ « علاوه بر این که می گفت نمی دانم  حتی حاضر نشدم گامی جلوتر بگذارد . » گفتم : « اگر من بروم تو را چه کسی برگرداند ؟ » اما همین عبوری که از اروند داشتند برای اطلاعات عملیات یک تجربه شد که در مرحله ی دوم این شناسایی کامل انجام شد  هر چند آن موقع تکنولوژی به مثل امروز اینقدر پیشرفت نکرده بود که ما برای برقراری ارتباط از موبایل استفاده کنیم لذا مجبور بودیم یک بی سیم را با آن بزرگی روی دوش خود حمل کنیم این موفقیت به خاطر ایثار و از خودگذشتگی سردار شهید کریم صفی زاده و دیگر همرزمانش بود که برای عملیات به دست آمد .

وی سپس به نتیجه ی این رشادت های شناسایی اطلاعت عملیات تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) اشاره کرد و گفت : وقتی که ما شناسایی ها را دقیق انجام می دادیم و سپاه پاسداران متوجه این موفقیت شده بود به این نتیجه رسیدند که اطلاعات تیپ از خود تیپ بزرگتر است ؛ یعنی توان اطلاعات عملیات تیپ در حد یک قرارگاه بود ، لذا مرا خواستند  و من نزد سردار محسن رضایی فرماندهی سپاه و شهید سپهبد صیاد شیرازی فرماندهی ارتش رفتم ؛ انها پیشنهاد دادند که مسئولیت اطلاعات عملیات قرارگاه ظفر را بر عهده بگیرم ولی من گفتم « تیپ امام حسن(ع) را دوست دارم » آنها هر دو گفتند « اشکال ندارد هم اطلاعات عملیات تیپ را داشته باشد و هم قرارگاه ظفر را » لذا به عنوان فرمانده اطلاعات عملیات قرارگاه ظفر معرفی شدم تا این که یک شب قرار شد جلسه ای کاملا سری برگزار شد در این جلسه « سردار محسن رضایی  ـ سردار رحیم صفوی ـ سپهبد شهید صیاد شیرازی و من هم به عنوان کوچک ترین فرد در این جمع حضور داشتم » همیشه هر وقت جلسه ای سری برگزار می شد معمولا 10 تا 15 نفر در جلسه حضور داشتند اما در این جلسه فقط همین چهار نفر حضور داشتیم ؛ برای من تعجب داشت که چرا من بین این سه نفر طراح جنگ حضور دارم .متوجه شدم که می خواهند از من سئوال بپرسند ، نقشه را که در مورد عملیات والفجر 8 بود که قبل از عملیات خیبر را پهن کردند تا تصمیم گیری کنند و اگر من در این جلسه  دعوت شده بودم به دلیل فداکاری همین سردار شهید کریم صفی زاده ، شهید سید ولی خلف وند ، شهید جعفری ، شهید زنده حمید علوی ، شهید زنده غلام کرمی زاده ، جابر طاهر زاده و..... دیگر بچه های شوش  بود ؛ خلاصه در این نقشه یک جایی پشت نیروهای عراق را نشان من دادند که یک نخلستان و زمینی وسیع خالی هم در کنار آن بود ؛ انگشت روی این زمین گذاشتند ، آنها توضیحاتی دادند و من هم یک سری توضیح دادم و گفتم که به چه شکل یک بار این منطقه را شناسایی کرده ایم ؛ صیاد شیرازی  در ذهن خود مثل یک رویا از من پرسید : « اینجا اگر متوجه شویم  اگر هلی کوپتر بتواند بنشیند شاید بشود بتوان نیرو پیاده کرد » منم با توجه به این 21 ساله بودم و از طرفی روستا زاده بودم و این رسم و رسومات را خوب بلد نبودم و یکی از ضعف های من این بود که باورم نمی شد چیزی بلد هستم ، اول جنگ فرمانده ی جبهه ی شوش یکی دو بار از دست من ناراحت شد ، چون سئوالی از من پرسید من به خاطر این که احساس می کردم چیزی بلد نیستم خندیدم ولی فرمانده فکر کرد که من به خاطر خود بزرگ بینی است که دارم می خندم . با عصبانیت گفت : «یعنی به جایی رسیده ای که مرا زیر نظر نمی آوری ؟ » گفتم «من چی بلدم که از من می پرسی ؟ و می گویی به نظرت چکار باید بکنیم ،یا از من نظر می خواهی » توی آن جلسه ی سری هم برای من خیلی سخت بود که با فرمانده کل سپاه و ارتش هم صحبت شوم ؛ وقتی که این جمله را صیاد شیرازی گفت منم در پاسخ گفتم « من دو شبه تعدادی از بچه ها را به محل مورد نظر شما می فرستم تا منطقه را شناسایی کرده و با دست پر برگردند » من اگه با قاطعیت این را گفتم چون می دانستم « ابوریاض و ابو نجم» دو نفر از شیرمردان سپاه که در اصل عراقی بودند از عهده ی این کار مثل آب خوردن بر می می آیند . آن موقع هم اصلا به این نکته کاری نداشتم که این دو نفر «عرب هستند یا لر ، عراقی هستند ِا آمریکایی فقط چون مسلمان و شیعه بودند برای من قابل احترام و قابل ارزش بودند »  صیادشیرازی چون باورش نشده بود و فکر می کرد من بلوف می زنم لبخندی زد ، سردار محسن رضایی ناراحت شد و به صیاد شیرازی گفت « آقا نخند ، این بچه ها امتحان پس دادند » صیادشیرازی سر حرف خود مانده بود و می گفت : « آخه هم چنین چیزی اصلا امکان پذیر نیست که اینها به پشت نیروهای عراقی بروند و بعد برگردند و به من بگویند چنین کردیم و چنان کردیم ، مگه یک عکس هوایی می خواهند بگیرند ؟ » من گفتم « آقا من نفر می فرستم ، آدم داریم که می روند ، شناسایی می کنند و برمی گردند » لذا ابوریاض را که یک پیژامه ی شلوارک مانند که به اصلا لرهای شوشی به آن گرده پا» می گویند همراه با یک کلت  برای این شناسایی انتخاب کرده و فرستادم.

وی در پایان تصریح نمود : وقتی ابوریاض برگشت گفت : «ابتدا دقت کردم که رمز شب آنها را بدانم و وقتی متوجه شدم برخی از نگهبان های عراقی رمز شب را از من می خواستند ؛ من هم که رمز را می گفتم دیگر کاری به کار من نداشتند  وقتی هم در یک خانه ی متروکه کنار درختی ایستاده بودم ؛ یکی از این بعثی ها آمد ما شروع کردیم به کنار خوردن و او هم کنار می خورد و با من حرف می زد و وقتی که می چرخید با ما رو در رو حرف بزند ما هم به بهانه ی کنار خوردن می چرخیدیم و وقتی کنار در رسیدم بدون این که متوجه شود به طرف نیزار فرار کردم و هر چه آن بعثی صدا زد کجا رفتی ؟ چه کسی بودی؟ از کدوم یگان هستی؟ سر و صدا کرد تا این که بقیه ی نیروهای عراقی دور هم جمع شدند ؛ بقیه چون مرا ندیده بودند فکر می کردن آن بعثی خیالاتی شده است .» به هر جهت  فداکاری این رزمندگان  که غیرت ایرانی و شیعه بودن در وجودشان بود عملیات والفجر 8 با آن شناسایی دقیق با موفقیت انجام شد .

سردار حشمت حسن زاده در جمله ی پایانی خود سرکشی به خانواده ی شهداء را امری واجب دانست و در این راستا گفت : به یا شهدا بودند کمتر از شهادت نیست ، همان کاری که شما در 124 هفته ی متوالی است که انجمن می دهید و ان شاءالله با صلابت این را راه بتوانید ادامه دهید .

در ادامه حاج ناصر پیوست مدیر مجمع اهل بیت شهرستان شوش ضمن قدردانی از قاری قرآن و سخنران شهد صلوات ،  گذری به زندگی نامه سردار شهید کریم صفی زاده زد و گفت :شهید کریم صفی زاده فرزند قنبر در تاریخ 2 مهرماه 1347در کشور عراق در خانواده ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود.به دلیل خفقان حاکم بر کشور عراق از آن کشور به کشور مان ایران مهاجرت نمود. تحصیلاتش را تا کلاس اول نظری ادامه داد  و در تاریخ25 خردادماه 1361 به عنوان پاسدار رسمی شروع به کار نمودند . در تاریخ 28 تیرماه 1363 ازدواج نمودند و حاصل این ازدواج یک فرزند پسر می باشد . ایشان بسیار مهربان و خوش اخلاق بودند عاشق امام و انقلاب بودند و با یورش رژیم بعثی عراق به کشورمان به جبهه های نبرد توسط سپاه پاسداران اعزام گردیدند.تا این که در تاریخ 23 بهمن ماه 1364 بر اثر اصابت گلوله ی توپ دشمن به شهادت رسید و پیکر پاکش را در گلزار شهدای شهرستان شوش دانیال (ع) به خاک سپردند.و ما امشب برای شادی روح این شهید والامقام چه در این محفل و چه از طریق فضای مجازی از اقصی نقاط کشور در مجموع 12000000صلوات قرائت شده که تا این لحظه رکورد ذکر صلوات در این 124 شهد صلوات شکسته شده است .

از دیگر برنامه های این  شهد صلوات می توان به اهدا جایزه به « سردار حشمت حسن زاده و مهندس عادل صفی زاده برادر شهید » از طرف مجمع اهل بیت و اهدا آخرین کتاب منتشر شده ی استاد جعفر دیناروند به پیرغلام و ذاکر اباعبدالله حاح علیرضا دلگرم و حاج ناصر پیوست » اشاره کرد .

 

اما نکته ای هم که به عنوان یک سوژه ی خبری توجه مرا به خود جلب نمود ، نصب دو ساعت دیواری در کنار هم در این زینبیه بود که یکی از دوستان می گفت شاید یکی از این ساعت ها اهدایی و یا به این زینبیه نذر داده شده ، حتی اگر این گفته صحت داشته باشد حداقل یکی از ساعت ها در ضلعی دیگر در این زینبه نصب می شد نه این که هر دو ساعت در کنار هم .

شایان ذکر است با توجه به این که صدو بیست و چهارمین شهدصلوات آخرین حضورم در این سلسله برنامه های بی ریا و عرفانی می باشد ، دلایل عدم حضور خود را در این گزارش جداگانه اطلاع رسانی خواهم نمود .



:: بازدید از این مطلب : 1209
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به پایگاه خبری تحلیلی شوش نیوز خوش آمدید
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان خبرگزاری شوش نیوز و آدرس shoushnews.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.